حسین شیردل
می شناسم در خودم این مرد حلق آویز را
به هر جا مي برد اين گله چوپان پريشان را كسي فرمان نخواهد برد سلطان پريشان را نمي دانم چه بايد بر سر اين سفره بگذارم ، نمي دانم چه بايد داد مهمان پريشان را گره بر تار دار مويت افكندي و مي بافي بر آن قاليچه نقش سر به داران ژريشان را فقط يك شانه قادر بود « نظمي نو در اندازد » فقط يك شانه مي دانست درمان پريشان را صداي آه گه گاه تو چون پتكي است بر ديوار پريشان كرده زندان بانِ زندانِ پريشان را تو را حل كرده در خود عشق ؛مانند شكر در آب به دريا مي رساند رود ، باران پريشان را ! 5/8/1391 بسم الله كاري بكن براي خودت، پشت در نايست چون شمع روي پاي خودت شعله ور نايست شب تا سحر كنار سر محتضر نايست چون چوب خشك با چمدان سفر نايست بسم الله آنجا که عشق با زبری زیر می شود دلبر به انتظار نمک گیر می شود بسم الله برده است ز من تاب و توان ، طاقت و یارا دیروز تو را دیدم و امروز خدا را او جنگ نمی کرد ، ولی داد شکستم من اهل جدل بودم و او اهل مدارا مو را که بهم ریخت ، هوا ابری و بد شد تا شانه زد او ، آه ببین وضع هوا را ! یک عمر نوشتیم که سگ « عین نجس » است پیداست که گم کرده ای امروز وفا را ! رفتیم شفا خانه ، مرض در دل ما بود می خواست دلم را ببرد ، برد شفا را موسای من ! امروز بیا معجزه ای کن ! بر نیل نگاهم بزن اینبار ، عصا را ! 21/10/1390
می شناسم در خودم بی رحمی چنگیز را
در نبردی تن به تن ، با ابروانی آخته
می زنم زخمی که می بینم ته دهلیز را ؟
بی تو ممکن نیستم ؛ اما چه خوش فهمیده ای :
در خودش حل می کند تیزاب ، تیغ تیز را !
غرّشِ این شیرِ پیرِ در قفس را گوش کن ؛
سنگ ـ دل ! چنگال هایش می درد هر چیز را !
چون « بلا » آمد ، کمی ماند و بلا چون بود ؛ رفت!
مرگ بر برگی که می بارد غم پاییز را
حسینشیردل
بنشين دمي به خاطره هايت رجوع كن
هي پا به پا نكن ، همه چيزي فراهم است
هي منتظر نمان و پي دردسر نايست ...
*
گفتنند : مدتيست از اين خانه رفته اي
پشت دري كه نيست كسي اين قَدَر نايست !
فهمیده ای چرا به غذا لب نمی زنم ؟
آدم که خون دل بخورد سیر می شود
دستی که لای موی تو درگیر می شود
توهین مکن به مسئله ی دل سپردنم
قرآن به قدر فهم تو تفسیر می شود
از گربه ی فرو شده در تنگنا بترس
هر گربه ای به وقت خطر شیر می شود !
| Design By : Pichak |


